شهید مطهری در کلام رهبر انقلاب ، آیت الله خامنه ای

 

تعبیری که ایشان می کردند؛ شاید این بود که[... خدا را ببینم] یا مثلا [ به لقای حق برسم] و یا تعبیری شبیه این . مقصود ایشان این بود که بروم آنجا و کار فرهنگی و فکری توأم با خلوت مناسب با عبادت و با ریاضت و توجه داشته باشم .

ایشان چنین روحی داشت . مردی بسیار دقیق و ظریف و به شدت تحت تأثیر هیجانات عرفانی و معنوی بود. با دیوان حافظ و اشعار عرفانی مأنوس بود . با قرآن انس زیادی داشت . تصور می کنم که هر شب ایشان تا مقداری قرآن نمی خواند؛ نمی خوابید. البته این را من در تعدادی از سفرهای ایشان به مشهد یا سفرهایمان به فریمان، دیده بودم .

 

تهجد و تلاوت قرآن

مرحوم مطهری مردی اهل عبادت و اهل تصفیه و تزکیه اخلاق و روح بود .

وقتی ایشان به مشهد می آمد؛ خیلی از اوقات به منزل ما وارد می شد. گاهی هم وارد منزل خویشاوندان همسرشان می شد، فراموش نمی کنم هر شبی که ما با مرحوم مطهری بودیم؛ می دیدم این مرد نیمه شب نماز شب می خواند و گریه می کرد؛ به طوری که صدای گریه و مناجات او افراد را از خواب بیدار می کرد .

یک شب ایشان در منزل ما بود . نصف شب از صدای گریه ایشان خانواده ما از خواب پریده بودند . البته اول ملتفت نشده بودند صدای کیست، اما بعد فهمیدند که صدای آقای مطهری است .

آن طوری که بعد از شهادتش از آیت الله منتظری که با ایشان هم حجره و همدرس و هم مباحثه بودند شنیدید،مرحوم مطهری از دوران طلبگی و جوانی اهل تهجد و نماز شب بود . هر شب قبل از اینکه بخوابد، گاهی در رختخواب و گاهی هم قبل از ورود به رختخواب قرآن می خواند .

 

اهل ذکر

اتاق ایشان هم وضعیت خاصی داشت که توجهات ایشان را مشخص می کرد . در اتاقشان یک تابلوی[ الله] بود که با نئون سبز نوشته شده بود و فقط در شب و تاریکی جلوه داشت و مشخص می کرد که استاد همان نیمه شب ها که مشغول ذکر خداست و ذهنش هم به یاد خداست،می خواهد از همه حواس خود نیز استفاده کند تا یاد خدا را هر چه بیشتر در خودش زنده نگاه دارد. به هر حال،ایشان مرد جامع الاطرافی بود. هم سیاسی بود و هم ایدئولوگ به نظر من قویترین ایدئولوگ ما بود، هم عارف بود و هم اهل تهجد و اهل ذکر و یاد و گریه و دعا .

 

خانوداه ای سرشار از معنویت

بر محیط خانوادگی ایشان هم صفا و معنویتی حاکم است که بر اثر همان حالت معنوی ایشان است . خانواده ایشان همسر محترمشان و فرزندانشان همگی حالتی معنوی و توجهاتی عرفانی دارند .

من خیال می کنم بسیاری از توفیقات مرحوم مطهری رضوان الله تعالی علیه بر اثر همین حالات و برکات معنوی بود، و آن حال و توجه و عبادت و عرفان، ایشان را موفق کرد .

 

احترام به پدر

از جمله خصوصیاتی که در این مورد در ایشان مشاهده کرده ام و خیلی هم برای من جالب بود، احترام عجیبی بود که ایشان برای پدرشان قائل بود . پدرشان روحانی محترمی در فریمان بود . آدم خوبی بود، اما ساکت . با اینکه شاید ساعتهای متمادی من با ایشان در مشهد در منزل مرحوم آیت الله مطهری رضوان الله تعالی علیه هم مجلس شده بودم؛ و نیز هر وقت ایشان می آمدند؛ پدر ایشان را در رفت و آمدها و جلسات می دیدم؛ هیچ وقت صحبت کردن ایشان را ندیده و نشنیده بودم تا از ایشان استفاده ای کرده باشم. اما مرحوم مطهری عجیب برای ایشان احترام قائل بود . در حالی که قطعا مرحوم مطهری رضوان الله تعالی علیه رتبه فکری بالاتری داشتند؛ اما به قدری در مقابل پدر خاضع بودند که حد نداشت . علت این بود که می گفتند :

اول کسی که مرا به مسائل معنوی و حال و عبادت هدایت کرد؛ پدرم بود. می گفتند پدرشان از دوران کودکی و جوانی ایشان را به قرآن خواندن وادار می کرد .

 

تلمذ در محضر رجال معنوی

دوران طلبگی آقای مطهری جزو دوره های بسیار خوب حوزه بود. تازه در قم آن نشو و نمای مجدد حوزه شروع شده بود .

ایشان در سال 1318 شمسی به قم آمدند و در سال 1320 قم از زیر آن فشار و اختناقی که حکومت پهلوی ایجاد کرده بود؛ خارج شد. بنابر این؛ ایشان دو سال از دوران اختناق قم و حوزه علمیه را لمس کرده بود. بعد از دوران شکوفایی مجدد حوزه علمیه قم، سه مرجع معروف در قم بودند: مرحوم آیت الله حجت، مرحوم آیت الله خوانساری و مرحوم آیت الله صدر که هر سه با هم و با همکاری، حوزه را اداره می کردند .

دو سه سال بعد هم مرحوم آیت الله بروجردی آمدند و قم رونق گرفت . دورانی که مرحوم مطهری در قم بود؛ دوران پارسایی و تهجد و عنایت طلاب به جنبه های معنوی و اخلاقی بود .

ایشان درس اخلاق و فلسفه را اول بار از امام آموختند. امام خمینی اوایل در قم درس فلسفه می دادند . بعد درس فلسفه را رها کردند و فقط فقه و اصول درس می دادند. از شاگردان دوره امام در مباحث فقه و اصول و نیز از شاگردان دوره فلسفه ایشان آقای مطهری و آیت الله منتظری بودند. این دو نفر از آن زمان شاگردان امام بودند و همدرس و هم مباحثه و هم حجره یکدیگر .

پیداست که تاثیر استادی مثل امام خمینی بر شاگرد در آغاز نشو و نمای علمی چقدر زیاد است. آن هم در درسهای حضوری در آن زمان که درس حوزه محدود بود و استاد می توانست درست بر شاگردانش اثر بگذارد. این هم در تکوین شخصیت ایشان مؤثر بود .

از جمله عناصر دیگری که بر شخصیت مرحوم مطهری تأثیر داشت؛ علامه طباطبایی بود . ایشان بارها از علامه طباطبایی همچون یک مراد و یک معشوق اسم می برد. و حتی در برهه ای ایشان می گفتند :

من دلم می خواهد اینجا کارهای دانشگاهی را رو به راه کنم و خود را باز نشسته کنم و بروم قم و مثل علامه طباطبایی بنشینم و مشغول فعالیت و تدریس شوم .

تربیب رجال معنوی بر ایشان خیلی اثر داشت . رجالی مثل مرحوم میرزا علی آقای شیرازی که عکس او را در اتاقش نصب کرده بود و با حالی ویژه از میرزا علی آقا یاد می کرد .

من به حال آقای مطهری غبطه می خورم. این لطفی که خداوند در حق ایشان کرد؛ واقعا چیز عجیبی است. مثلا زمانی که ایشان به قم رفت؛ همان اوایل کار استادی مثل امام خمینی را پیدا کرد .

کمتر کسانی بودند که توانسته باشند در آن برهه از زمان از این سر چشمه مواج صفا و معنویت و عرفان و حکمت، آن طور استفاده کنند که مرحوم شهید مطهری رضوان الله تعالی علیه کرد. که شرحش را هم خود ایشان بیان کردند؛ و هم آیت الله منتظری، که همدرس و شریک و هم حجره ایشان بودند. همدرسی با آیت الله منتظری، درس مرحوم طباطبایی و انس طولانی با ایشان، استفاده از مرحوم میرزا آقا شیرازی و استفاده از مرحوم آقا نجفی قوچانی هم از عوامل مؤثر بر شخصیت ایشان بود .

 

رفیق سرخسی

در مورد آقا نجفی باید عرض کنم؛ اول بار[سیاحت غرب] را مرحوم شهید مطهری به من معرفی کردند. کتاب[سیاحت شرق] شرح حال زندگی مرحوم آقا نجفی است و[ سیاحت غرب] هم مربوط به اصطلاحات عرفا و تصورات عالم بعد از مرگ و برزخ است. مرحوم مطهری معتقد بود که مرحوم آقا نجفی[سیاحت غرب] را از روی خیالات ننوشته؛ بلکه از روی مکاشفه نوشته است .

مرحوم آقا نجفی به قم می رفت و با آقای مطهری هم حجره می شد. شاید هم مثلا در حجره نزدیک ایشان بود. معمولا در ماه رمضان اهل علم در شهرهای خودشان می مانند، منبر می روند؛ نماز جماعت مفصل می خوانند و مردم به آنها توجه دارند. مرحوم مطهری می گفت :

ماه رمضان که می شد؛ آقا نجفی با آن وجهه و اعتباری که در قوچان داشت؛ می آمد و در مدرسه دارالشفاء با من هم حجره می شد. بعد هم بزرگان آن روز قم، مثل مرحوم خوانساری، مرحوم صدر و ...به دیدن ایشان می آمدند و احترام می کردند و از ایشان می خواستند برایشان منبر برود و تقاضا می کردند که نماز جماعت بخواند. ولی ایشان قبول نمی کرد و می گفت[من قوچان را رها کردم؛ آمدم اینجا، حالا می گویید اینجا امام جماعت بشوم؟] ! آقا نجفی با همه این آقایان رفیق بود. به مرحوم آقای خوانساری ارادت داشت و در نماز مرحوم آقای خوانساری شرکت می کرد .

مرحوم آقا نجفی در کتابش از چند رفیق اسم می برد؛ مثل رفیق اصفهانی، رفیق یزدی و ...از جمله از رفیقی یاد می کند که من الان درست یادم نیست اما گویا رفیق سرخسی است. آقای مطهری می گفت: احتمالا آن رفیق، پدر من است که با ایشان دوست و معاشر بوده .

خدای متعال به ایشان لطف کرده بود و استادان، شخصیتها، و بزرگانی را که خیلی کم اتفاق می افتد که انسان در مدت عمرش یکی دو تا از آنها را ببیند؛ دیده بود و الحمد الله توفیقات الهی از همه جهت نصیب آن بزرگوار بود .

 

بنیانگذاری حسینینه ارشاد

درباره شرکت ایشان در حسینیه ارشاد، نباید گفت شرکت، ایشان مؤسس حسینیه ارشاد بود .

وقتی که در تهران جلسات مذهبی درست و حسابی و منظمی نبود؛ چند نفر به فکر افتادند که چنین کاری کنند. عنصر اصلی هم آقای مطهری بود . آقای همایون هم بانی مالی آنجا بود .

چند نفری نشستند و زمینی را مقداری بالاتر از محل کنونی حسینیه، در نظر گرفتند و چادری زدند و دیواری دورش کشیدند و این شد حسینیه ارشاد، بعد از گویندگان دعوت کردند. از جمله کسانی که دعوت شد؛ آقای محمد تقی شریعتی بود که آن وقت سال 45 ایشان در تهران ساکن شده بود و سخنرانی می کرد. آقای مطهری از ایشان دعوت کردند. خود آقای مطهری هم در سال 46 در آنجا سخنرانی داشتند .

 

محمد ( ص ) خاتم پیامبران

در سال 46 که طرح کتاب[محمد خاتم پیامبران] مطرح شد؛ به همین دلیل آقای مطهری از عده ای خواستند که مقاله بنویسند؛ از جمله مرحوم دکتر شریعتی، دکتر هم تازه دو سه سال بود که از فرانسه برگشته بود. ابتدا در مشهد بود و در آنجا با گمنامی معلمی می کرد. آقای مطهری ایشان را دیده بود و خیلی از او خوشش آمده بود. جوانی خوب که خیلی هم هوشمند و با استعداد و نکته سنج و عمیق بود. انصافا کسی مثل آقای مطهری از شخصی مثل مرحوم شریعتی طبعا خیلی خوشش آمد و از ایشان هم خواست که چیزی بنویسد. مرحوم دکتر مقاله مفصلی به نام[از هجرت تا وفات پیغمبر] و همچنین بخشی از[سیمای محمد(ص)] را نوشت. من در جریان این تبادل مقاله بودم. دکتر در مشهد بود و آقای مطهری در تهران، من هم می رفتم مشهد و بر می گشتم قم، در این مقاله گیری و مقاله دهی؛ من هم یکی دو دفعه واسطه شدم. مرحوم مطهری وقتی که مقالات دکتر را دید، خیلی خوشش آمد؛ مخصوصا از مقاله[سیمای محمد( ص)]، ایشان به من گفت :

من سه بار این مقاله را خوانده ام .

از بس ایشان از قلم شیرین و شیوای مرحوم دکتر خوشش آمده بود؛ از دکتر دعوت کرد که برای سخنرانی هم بیاید. دکتر هم گاه گاهی به حسینیه می آمد و سخنرانی می کرد .

آمد و رفت دکتر به حسینیه ارشاد از سال 46 به دو ماه یک بار یا سه ماه یک بار رسید .

در سال 49 مسئله ای بین آقای مطهری و آقای میناچی پیش آمد. آقای میناچی که به عنوان مدیر داخلی حسینیه انتخاب شده بود؛ عملا دست آقای مطهری و دیگران را از همه کارهای داخلی حسینیه، اعم از انتخاب سخنران، انتخاب مجلس، جلسات گوناگون و چاپ و نشر، کوتاه کرده بود. آقای مطهری می گفت :

ما یک مؤسسه را به وجود آورده ایم؛ مردم اینجا را متعلق به ما می دانند. نمی شود که ما ندانیم اینجا کی سخنرانی می کند یا مثلا چه موقع کتابش می خواهد چاپ بشود یا چه مطالبی گفته می شود .

استاد مطهری جزو هیئت امنای سه نفره بود. آقای میناچی به اعتراضهای ایشان اعتنایی نمی کرد و عملا فریادش به جایی نمی سید و بالاخره اختلافات بین آنها بالا گرفت .

ما در مشهد بودیم. تابستان بود که آقای مطهری به مشهد آمد. مرحوم دکتر هم در مشهد بود. پدر دکتر هم آنجا بود. در جلسه ای که همه ما جمع بودیم؛ قرار شد که به مسئله حسینیه رسیدگی شود و در دو جلسه مفصل چهار پنج ساعته راجع به مسائل حسینیه بحث کردیم .

آقای دکتر قرار بود که کلاسهای 15 روز یک بار[اسلام شناسی] را تشکیل بدهد .

آقای مطهری به دنبال اختلافاتشان با آقای میناچی، به عنوان اعتراض، حسینیه نرفتند. یادم می آید که آقای مطهری به عنوان اعتراض گفتند: تا وقتی که ایشان خود سرانه در حسینیه کار بکند؛ من نمی توانم در حسینیه باشم و عملا کناره گیری خودم را از حسینیه اعلام می کنم تا همه بدانند که من نیستم.

هفتم یا هشتم محرم بود که ایشان با اینکه برنامه سخنرانی در حسینیه داشت؛ از حسینیه بیرون رفت. با رفتن آقای مطهری حسینیه واقعا از روح خالی شد. تعبیر مرحوم دکتر این بود که[: وقتی آقای مطهری گفت من نمی آیم؛ من دیدم که همه آرزوهای من تمام شد. همه چیز برای من تمام شده بود. دیگر هیچ چیز برای من معنی نداشت]. یعنی آقای دکتر عمیقا به ایشان ارادت داشت و واقعا خودش را مرید آقای مطهری می دانست .

برای اینکه این اعتراض کامل شود و آقای میناچی به خواسته های مرحوم مطهری توجه کند؛ بقیه سخنرانها برنامه هایشان را حذف کردند. بنده گفتم نمی آیم. آقای هاشمی رفسنجانی هم گفتند[: من هم نمی آیم] حتی آقای محمد تقی شریعتی هم نیامدند خود دکتر هم گفت[: من هم کنسل می کنم و نمی آیم] یعنی همه قبول داشتند و این حقانیت مطهری را نشان می دهد. من بر این مسئله تأکید دارم که در مشهد با آقای شریعتی صحبت کردم ایشان گفتند[: من می روم و علی را نمی گذارم برود.]یعنی دلیل مخالفت آقای مطهری، آن چنان روشن و واضح بود که همه قبول کردند. هیچ کس نبود که حرف ایشان را که منطقی و حق بود؛ قبول نداشته باشد .

حسینیه عملا بایکوت شد؛ منتها برای اینکه چراغ حسینیه خاموش نشود و در ماه محرم و صفر کل برنامه هایش تعطیل نشود؛ دوستان گفتند هفته ای یک بار آقای باهنر در آنجا سخنرانی کند؛ که کاری رقیق مانند جوی آب باریکی بود. آن اجتماع و آن سخنرانیهای متنوع دیگر نبود .

آقای میناچی مرد بسیار مدیر و زرنگ و باهوشی است. ایشان زمینه را طوری آماده کرد و دکتر را قانع کرد که کلاسهای ایشان ضروری است و اگر تعطیل شود؛ آسمان به زمین می آید و زمین به آسمان می رود .

در جلسات مشهد که ذکرش رفت؛ دوستان گفتند که دکتر آن کلاسها را دو ماه دیگر شروع کند تا مسئله حسینیه حل شود. دکتر هم قبول کرد .

میناچی و دیگران، مرحوم دکتر را محاصره کردند که[: نه، دیر می شود و دین از دست می رود] ! این بود که ایشان کلاسها را شروع کرد و عملا طرحی که راجع به حسینیه بود متوقف شد و آقای مطهری هم دیگر با حسینیه آشتی نکرد و مجبور شد موجودی را که به وجود آورده بود؛رها کند .

البته حسینیه رونق داشت و مرحوم دکتر سخنرانی می کرد. جلسات 15 روزه بود و بعد هفتگی شد. منتها حسینیه دیگر فردی شده بود و فقط قائم به شخص دکتر شریعتی بود. اگر یک روز دکتر سرما خوردگی داشت و نمی توانست بیاید؛ حسینیه هم دیگر نبود. این هم نقیصه بزرگی بود که کوشش می کردند آن را بر طرف کنند .

حتی یک بار در همان سال آمدند پیس من و با حرفهای خاصی مرا وادار کردند از مشهد آمدم و در 28 صفر یکی دو تا سخنرانی کردم. بعد دیدم آقایان حقایق را به من نگفته بودند. ماهها کار حسینیه به این شکل می گذشت

بعدها مرحوم دکتر خودش آمد مشهد و با بنده صحبت کرد و گفت[: برویم حسینیه را اداره کنیم]. طرحی هم ریخته شد؛ بعد من موافقت کردم که با دوستان همکاری داشته باشم. شاید حدود بیست ساعت یا بیشتر بنده با آقایان هاشمی و باهنر و شریعتی در تهران در جلسات مستمری نشستیم؛ صحبت کردیم و طرحی برای حسینیه ریختیم. طرح بسیار خوبی بود. روی کاغذ ترسیمش کردیم. فقط یک کلمه[بله] از طرف آقای میناچی لازم بود که دکتر گفت[: بله را من از ایشان می گیرم]. ایشان رفت بله را بگیرد؛ خودش هم نیامد. ما هم دیدیم که همه زحمات ما هدر رفت. من رفتم مشهد و آقایان هم مشغول کارهایشان شدند .

البته بعدها دکتر گله می کرد که[: چرا شما نیامدید؟] گفتیم[: ما که آمدیم؛ قرار بود که شما از آقای میناچی بله بگیرید[.

 

رابطه استاد مطهری و مرحوم شریعتی

مرحوم شریعتی مرید آقای مطهری بود. یعنی مرید علمی و فکری آقای مطهری بود. این را من خودم شاید بارها از مرحوم شریعتی شنیده بودم .

او در پی اختلاف با آقای مطهری نبود؛ کما اینکه آقای مطهری هم در پی اختلاف شخصی با مرحوم شریعتی نبود. البته اختلافات فکری داشتند و مرحوم مطهری اعتراض هایی به شریعتی داشت که اواخر بر ملا شد بود. اما نقطه ای که اختلافها بروز کرد؛ سال 49 آشکار شد .

گروهکها از هر چیز استفاده می کنند و این نمی تواند دلیل بر چیزی باشد. خط مستقیم فکری آقای مطهری خطی بود که همیشه گروهکها به آن اعتراض و از آن نفرت داشتند. هر کسی با آقای مطهری در می افتاد و با او مخالف می شد؛ یقینا گروهکها به او اظهار علاقه می کردند. ما کسانی را داشتیم که مخالف آقای مطهری بودند و ضد دکتر شریعتی .

همین گروه منافقین که امروز شاید دم از علاقه مندی به شریعتی بزنند؛ شریعتی را تخطئه می کردند. می گفتند[: وجود شریعتی یک دریچه اطمینان است و حسینیه ارشاد در جهت خواستهای دستگاه است. اگر شریعتی این سخنرانی ها را نداشته باشد و این حرفها را نزند؛ ما موفقیت های بیشتری خواهیم داشت]. به این دلیل با شریعتی بسیار مخالف بودند .

اگر افرادی را که در این زمینه با من حرف زدند اسم بیاورم؛ شاید شما خیلی تعجب کنید. البته الان دلیلی ندارد که من از آن افراد اسم بیاورم. در نقطه مقابل، کسانی هم بودند از پولدارهای درجه یک تهران که ملک و آب و زمین و کارخانه و باغ، همه را با هم داشتند. شریعتی با این چیزها مخالف بود؛ در سخنرانی هایش هم مشخص است. آنها هم به خاطر مخالفت با آقای مطهری با شریعتی گرم می گرفتند. بنابر این ملاحظه می کنید که دو گروهی که از نظر ظاهر با هم اختلاف دارند؛ به خاطر دشمنی با مطهری با شریعتی گرم می گرفتند و دم از انتساب به شریعتی می زدند. پس منشأ بهره برداری گروهکها یا جریانهای سیاسی و فکری گوناگون از مرحوم شریعتی می تواند تا میزان زیادی مخالفت با شخص مطهری و افکار او باشد .

کار مرحوم شریعتی جوان پسند و متکی به احساس بود و دیدگاههای او، دیدگاههای نزدیک به جریانهای انقلابی، از این رو در محافل جوان، به خصوص محافل جوان روشن فکر، خیلی زود گل می کرد .

تفکر مرحوم مطهری، تفکری عمیق و فلسفی بود و بیشتر پایه ای و بنیانی مسائل اسلامی را بررسی می کرد. از این رو، کارش در بین محافل متفکران و از جمله در میان حوزه های علمیه و فاضلان خیلی جلب توجه می کرد .

یقینا اگر به مبانی و اصول کار توجه کنیم؛ می توانیم تفاوتهایی بنیانی بین این دو نوع تفکر پیدا کنیم. لکن در برهه ای از زمان، این دو در یک جهت و یک خط حرکت می کردند. کما اینکه حسینیه ارشاد را مرحوم مطهری بنیان گذاشت و دکتر شریعتی به دعوت شهید مطهری یکی از سخنرانان موفق آن شد. همچنین می دانیم که آنها کارهای مشترکی با هم داشتند؛ مثلا کتاب[محمد خاتم پیامبران] که مرحوم مطهری طرحش را ریخت و اقدام اساسیش را کرد و یکی از نویسندگان آن کتاب که دو مقاله در آن دارد؛ مرحوم شریعتی بود .

اگر بخواهیم آن خط مشترک را به طور کلی معرفی کنیم؛ باید بگوییم[خط بازنگری متجددانه به اسلام] یا[نهضت بازشناسی اسلام] یا[تجدید حیات فکری اسلام] بود منتها دو مسئله وجود داشت: یکی اینکه همان طور که قبلا اشاره کردم آقای مطهری به مسائل زیر بنایی و فکری و فلسفی و اعتقادی می پرداخت؛ مرحوم شریعتی به مسائل اجتماعی و جریانهای موجود در جامعه بیشتر اهمیت می داد. کتابهای هر کدام از ایشان نشان دهنده این تفاوت است. مسئله دوم این است که وقتی این دو جریان پیش رفتند و به نقاط تعیین کننده ای رسیدند؛ معلوم شد که در پاره ای از مبانی با هم اختلاف نظر دارند. مرحوم مطهری طرفدار استنباط از منابع ناب اسلامی و کتاب و سنت بود. صد در صد معتقد بود که ما باید تفکرمان را از کتاب و سنت بگیریم. در حالی که مرحوم شریعتی تحت تأثیر بسیاری از افکار زمان خودش قرار داشت و از آن افکار اطلاع داشت؛ و آن افکار در برداشتهای اسلامی او اثر می گذاشت. بنابر این، با وجود وجوه مشترکی که با مطهری داشت؛ اختلافاتی هم با او پیدا می کرد. این دو مسئله، به نوبه خود حوزه و نوع تأثیر را تعیین می کرد .

 

استاد مطهری و[نه شرقی،نه غربی[

مرحوم مطهری از بیست سال پیش از شهادتش خطر مارکسیسم را در ایران لمس می کرد .

البته مرحوم شریعتی هم ضد کمونیست بود و اصلا به کمونیستها ذره ای علاقه نداشت. بر خلاف این جار و جنجال که بعضی ها به نام شریعتی درست کرده اند که می گویند او طرفدار مارکسیسم بود؛ خود او آن روز این طور نبود؛ خودش هم گفته است .

در یک جلسه خصوصی پنجاه شصت نفره که مرحوم مطهری و مرحوم شریعتی بودند و بنده هم بودم و مردم هم گوش می کردند؛ مرحوم شریعتی در تحلیلی این جمله را گفت که[: ما یک دشمن داریم و یک رقیب] بعد توضیح داد که[: دشمن ما آمریکا و غرب است و رقیب ما مارکسیست هایند]. چون به نوبت صحبت می کردیم؛ نوبت ایشان که تمام شد؛ مرحوم مطهری گفت :

اشتباه در همین جاست. ما دو دشمن داریم ولی رقیب نداریم؛ اگر[سی. آی. ا] آمریکا در ایران تسلط و نفوذ دارد و ساواک شاه را درست می کند که با مردم این کارها را بکنند؛ تو نگاه کن و ببین آنجا که[ک. گ. ب]. شوروی نفوذ دارد؛ چه کار می کند؟

آن روزها هنوز قضیه افغانستان پیش نیامده بود؛ اما بعد قضیه افغانستان شاهدی شد بر مدعای مرحوم مطهری، یعنی چون آنجا دستگاه سازمان اطلاعاتی و امنیتی شوروی تسلط داشت؛ دیدیم که با مردم افغانستان چه کردند. طرح یک کودتا را ریختند و یک دولت دست نشانده روسی روی کار آوردند. بعد دیدند که این برایشان کم است؛ آن را برداشتند و یکی دیگر را آوردند. دومی هم برایشان کم بود؛ آن را هم برداشتند و یک نوکر صد درصد آوردند. خودشان هم با صد هزار نظامی وارد افغانستان شدند و هر روز دهها یا صدها نفر از مسلمانان افغانستان به دست روسها به شهادت رسیدند. از این رو آمریکا برادر شوروی و شوروی هم برادر آمریکاست. المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض یأمرون بالمنکر و ینهون عن المعروف[1]. این را مطهری می فهمید و به دلیل همین فهمیدن بود که دستگاههای وابسته به سیاست روس و جهان تفکر مارکسیستی در ایران، مطهری را هدف قرار دادند و بنا کردند بر ضدش شایعه پراکنی کردن .

 

جریان آریانپور در دانشکده الهیات و استعفای استاد مطهری

جریان آریانپور این بود که او یعنی یک فرد معتقد به مارکسیسم در دانشکده الهیات مدرس بود. این جزو شگفتیهای آن زمان بود که در دانشکده الهیات و علوم اسلامی کسی تدریس کند که اسلام را مطلقا قبول ندارد !

مرحوم مطهری می گفت :

من بارها با آریانپور راجع به مسائل اسلامی صحبت کردم. آریانپور می گفت که[: آقا ! بی خود می گویند؛ بنده معتقد به اسلامم[.

ایشان مقابل آقای مطهری که می رسیدند؛ با قاطعیت و جرئت می گفتند که دیگران خلاف می گویند. من همان وقتها این را به بعضی از شاگردان آریانپور گفتم. آنها از تعجب شاخ در می آوردند که چطور آدمی که در کلاس ضد اسلام است؛ پیش آقای مطهری که می رسد؛ آن طوری صحبت می کند .

در دانشکده الهیات راجع به مسائلی که ایشان گفته بود و اعتراض بچه ها به آریانپور، مسئله ای پیش آمد که موجب شد آقای مفتح در صحن دانشکده الهیات اعتراض کند. مرحوم مطهری می گفت :

من داخل اتاق نشسته بودم که یک وقت دیدم صدای داد و فریاد بلند شد. رفتم بیرون دیدم آقای مفتح است که دارد همین طور فریاد می کشد و داد می زند .

بعد از این ماجرا، آقای مطهری به عنوان اعتراض گفت :

آریانپور نباید در این دانشکده باشد؛ و اگر باشد؛ ما بیرون خواهیم رفت .

البته مدت کوتاهی دقیقا یادم نیست؛ شاید چند هفته به آرایانپور گفتند که نیاید و بعد از آن مدت، برایش درس گذاشتند. بعد آقای مطهری اعتراض کرد و به عنوان اعتراض از دانشکده خارج شد و آن دسته از مقامات دانشکده الهیات که به دنبال آریانپور رفته بودند؛ به دنبال آقای مطهری نرفتند. در حالی که آقای مطهری شخصیت ممتازی در دانشکده الهیات بود. یعنی هر دانشکده ای شخصیتی مثل آقای مطهری را روی چشم می گذارد. استاد معارف اسلامی و استاد الهیات بود. بهترین کسی بود که در آن دانشکده می توانست باشد. به هر حال دستگاه، آریانپور کمونیست را حاضر بود تحمل کند و آقای مطهری را نه، همان وقت به روشنی در می یافتیم که جهت گیریها و دشمنی دستگاه با کدام جناح است .

 

تبحر علمی

ایشان در این اواخر یک درس فلسفه تاریخ داشت که عده ای از افراد صاحب نظر و استادان در آن شرکت می کردند. خود ایشان برای من نقل کردند که دو تا درس داشتند. می گفتند در یکی دانشجوها شرکت می کنند و در دیگری استادان، ایشان فلسفه هگل را آن چنان قوی و خوب فرا گرفته بود که تنها کسانی که در این رشته ها و مقولات کار می کردند؛ ارزش ایشان را درک می کردند .

 

نهایت اطمینان و اعتماد امام

مرحوم شهید مطهری بدون شک یکی از ارکان مبارزه در هنگام اوجگیری آن در تهران بود و نیز یکی از دو سه نفر افرادی که امام نهایت اطمینان و اعتماد را در اداره قضایای ایران و تهران که مرکز همه مسائل بود به ایشان داشتند .

هنگامی که من از تبعید برگشتم؛ آمدم به تهران و بعد به مشهد رفتم. باز بعد از مدت کوتاهی به تهران آمدم و با ایشان در ارتباط بودم تا اینکه در هفته های آخر قبل از پیروزی انقلاب که شورای انقلاب تشکیل شده بود؛ ایشان پیغام داد که من فورا به تهران بیایم. در آن موقع به مناسبت ماه محرم رفته بودم مشهد و اقامتم در آنجا دو سه هفته ای طول کشیده بود. ایشان پیغام داد که با من کاری دارد. باز دو سه روز دیگر تأخیر شد؛ مجددا ایشان پیغام داد و مؤکدا خواست من بیایم به تهران که آمدم؛ به من اطلاع داد که امام دستور فرموده اند بنده هم جزو شورای انقلاب باشم .

 

صلابت و قاطعیت

ایشان در آن برهه از زمان یک شخصیت سیاسی بود و فعالیت سیاسی و فکری می کرد خصوصیتی که من از ایشان فراموش نمی کنم؛ صلابت و قاطعیت ایشان است در مقابل حرکت موذیانه ای که لیبرالهای میانه حال در همان روزهای اول پیروزی انقلاب برای کمرنگ کردن جنبه اسلامی انقلاب انجام می دادند .

آن وقت که بختیار پیشنهاد کرده بود خدمت امام برسد؛ اعلامیه ای داده بود به یکی از آقایان وابسته به جبهه ملی که به شورای انقلاب بدهد و بگوید[: اگر شما موافقید و امام هم قبول می کند؛ بختیار مایل است این اعلامیه را صادر کند[.

آن اعلامیه می توانست وجهه ای برای بختیار درست کند و کار را عقب بیندازد. لکن در آن جمع، دو نفر قاطعانه مخالفت کردند. یکی مرحوم شهید مطهری بود و دیگری مرحوم شهید بهشتی .

این دو نفر هر کدام نکته ای را به عنوان ایراد آن اعلامیه ذکر کردند که اگر آن نکته اصلاح می شد؛ نظر بختیار برآورده نمی شد. از این رو، وقتی آن دو نفر اصلاحات خود را ذکر کردند و آن اعلامیه برگشت؛ بختیار مایل نشد که آن را پخش کند؛ زیرا برایش فایده ای نداشت .

امام ایشان را بهتر و بیشتر از همه ما می شناختند.

مرحوم شهید مطهری بینش سیاسی عمیقی داشت. یعنی عمق طبیعی و فکری ایشان در میدان سیاست هم آشکار می شد. همین عمق و امانت شهید مطهری بود که باعث می شد امام به ایشان در معرفی و شناسایی افراد، بیش از همه اطمینان کنند .

تعدادی از اشخاصی که امام آنها را در شورای انقلاب یا بعضی از مسئولیتهای دیگر گماشتند؛ با معرفی آقای مطهری و به خاطر اطمینانی بود که امام به آقای مطهری داشتند و انصافا هم به حق بود .

به نظرم می رسد؛ همان طور که ایشان شاگرد خوبی برای امام بود و قدر امام را واقعا می دانست و امام را می شناخت؛ امام هم این شاگرد خوب و ممتاز خود را واقعا می شناختند. امام ایشان را بهتر و بیشتر از همه ما می شناختند و بیشتر از همه ما قدر ایشان را می دانستند.

[1]. سوره توبه، آیه. 67

/ 0 نظر / 23 بازدید